
سلام من و جواب میدی؟
مثل همیشه من میخوام حرف بزنم از هر چی ...
چون فقط تو نمیگی چرا غمگینم ولی به بقیه چی بگم؟
از قدیم میگن شنیدن کی بود مانند دیدن؟
بگذریم
میدونم مثل همیشه میای و این پست و می خونی...
واسه همین دلم می خواد مثل همیشه صادقانه حرفامو بزنم
ببینین با همتونم ما جوونیم شاید خیلی هاتون بگین
از زندگی هیچ خیری ندیدن
ولی هر گلی هست به سر خودتون میزنین
درسته که من یا شما نیمی از عمر مونو غمگین گذروندیم
ولی دلیل نمیشه که از زندگی درونی راضی نباشیم
ما فرار میکنم تا به آزادی برسیم...
همین که پا به فرار گذاشتیم حسرت گذشته رو می خوریم
عاشق میشیم اما تا یه نفر اومد دخالت کرد
چشمامونو رو همه چی میبندیم و طرفمونو بد میبینم .
حتی حاضریم بهش خیانت کنیم.و اونو از عشقش منع کنیم
حرف غیرت و میزنیم اما بی غیرت ترین میشیم
از غرور میگیم خودمون مغرور ترینیم
میگیم حسود نیستم ولی داریم از حسودی خفه میشیم
حاضر میشیم واسه به دست آوردن نیازمون
خلاف کنیم اما همونی رو هم که داریم از دست میدیم
میگیم باید قانون رو رعایت کنیم ولی اگه به ضررمون تموم باشه
هر چیزی رو جعل میکنم
گاهی وقتا مجبور میشیم تو روی هم واستیم
فرق نمی کنه. بزرگتر یا کوچکتر
و میبینیم با زدن یه حرف دل خیلی ها رو شکستیم
اینا رو گفتم تا ازتون بپرسم آیا ما واقعا داریم زندگی میکنم ؟
همیشه میگیم میخوایم خوب باشیم
اما هیچ وقت نتونستیم صادقانه خوب باشیم
از قول قرار میگیم ولی واسه به دست آوردن
یه چیز دیگه اونو فسخش میکنیم
اینا تمومی نداره ولی عمر دو روزه ی آدمی چرا تمومی داره ...
اونایی موفق هستن که به رویاهاشون ارزش میدن
پس رویاهاتونو به قشنگ ترین و زیبا ترین لحظات صرف کنین
اگه هم دیگر و فراموش نکردین
واسه هم دعا کنین تا همه به آرزوهاشون برسن
این جوری تو هم به آرزوهات میرسی...
همواره با یاد خدا باشید حتی لحظه ی گناه
سخته ولی ممکنه ................

عشق
را این گونه تشبیه کرد
مردابی که همه را به سمت اعماق زمین فرو می برد
و برای هر کس لالایی زیبایی می خواند
تا به خواب ابدییت برود
از آن لحظه که گرفتارش شدی دیگر از صحنه ی واقیتت محو شده ای
دست و پایات را برای چه تکان میدهی؟؟؟
راه باز گشتی را نخواهی دید
و در راه رفت هم تعجیل نکن
چرا که آخر رفتنی هستی
همه چیز در یک چشم به هم ردن به پایان خواهد رسید
همان طور که برگ های سفید یک دفتر
از حرف های نا مربوط تو یا شاید من سیاه می شود
می خواهی سفر کنی به کجا
دریا ها ... ؟؟؟
آیا اجازه ی ورود نگاه های غم گیرت را پذیزا می باشد؟
فکر هایی دریایی که به ذهن تو هجوم می آورند
همه و همه حاکی از رویا هایی اند که خود را در آن ها گم کرده ای
پرده ی سیاه را با دسنانت چنگ بزن
و خلا ذهنت را از هوای نفس جدا ساز
شاید پرواز پرنده را ببینی شاید
پرنده روی درخت جاده خاکی آن طرف لانه ساخت ...
و تو به سرگشته ای هوای نفست پایان داده ای
اما تازه به ابتدای جاده ی خاکی رسیده ای .............



